زين الدين محمود واصفى
192
بدايع الوقايع ( فارسى )
مدعى را رفت دل در حلقهء زلف نگار * همچنان كز مكر ، شيطان در دهان مار رفت بيدلى « 1 » گر مىكنم اكنون ز دلجوئى چه سود * چون دل من خون شد و از ديدهء خونبار رفت گفتم از جور تو خواهم رفت از كوى تو ، گفت * همچو تو بسيار اينجا آمد و بسيار رفت غنچهسان پرخون دلم پيوسته در زنگار بود * آخر از پيكان تيرت از دلم زنگار رفت گفتم اى جان رفت در عشق تو هوش و عقل و جان « 2 » * گفت اين دم واصفى سوى من « 3 » آن عيار رفت غزل روى زردم ديد وزان لب بوسهاى كرد التفات « 4 » * آرى آرى هركه زر دارد خورد آب نبات آن لب ميگون كه بىخضر خطت آمد « 5 » ضعيف * آمده ممزوج خمر خلد با آب حيات چون برآمد آن خط لب عاشقان دادند جان * بود بهر جان ايشان گوئيا آن خط برات اى بت چين صورتت افتد اگر در ملك هند * در سجود آيند سرتاسر بتان در سومنات گو دل خود را به تار زلف آن دلدار بند * هركه مىخواهد كه يابد از پريشانى نجات
--> ( 1 ) - B : بندگى ( 2 ) - T : و نيز ( 3 ) - T : تو ( 4 ) - T ، B : روى زردم را از آن لب بوسهاى كرد التفات ( 5 ) - C ، B ميگون پى خضر خطت كامد ؛ P : ميگون بىخضر خطت كامد